داستان یک مرد 19/11/2011
■ « و انذر عشیرتک الاقربین». کار بزرگی بود. باید همه چیز خوب آماده میشد. مأمور شد که غذایی آماده کند و همه را دعوت. همهی فامیل باید جمع میشدند تا پیامبر رسالتش را ابلاغ کند. همه آمده بودند و حالا چشم و گوش شده بودند و منتظر برای شنیدن پیامی که محمد(ص) این همه مهمش میدارد: « هیچ کس چون من در میان اعراب، آنچه را که برایتان آوردهام، نیاورده است. من برای شما که بستگانم هستید، خیر دنیا و آخرت آوردهام و این دستور پروردگار من است...حالا چه کسی من را یاری میکند تا برادر و وصی و جانشینم باشد؟» سکوت تنها پاسخشان بود. همه گوش تا گوش مجلس نشسته بودند و فقط به یک دیگر نگاه میکردند. صدایی بلند شد و همهی نگاهها را به هم خود خیره کرد. تمام قد ایستاد. روبروی پیامبر. سینهاش ستبر بود اما سرش به زیر: « یا رسولالله من شما را یاری...» پیامبر سخنش را قطع کرد و حرف خود را تکرار. و باز هم. و باز هم. مصمم بود و مطمئن. - این جانشین و وصی من در میان شماست. حرفش را گوش کنید و فرمانش را به کار بندید. ■ مکه نا امن شده بود. در خلوت سران قریش هم بوی خیانت میآمد. این شهر دیگر جای ماندن نبود. محمد(ص) این چیزها را فهمیده بود اما منتظر فرمان بود. ■■■ چهل جنگجو. نقاب بسته و شمشیر آب داده. خشمگین و منتظر فرمان. آماده برای کشتن. پشت درب خانهی محمد به انتظار. سکوت شب خورد شد؛ فریاد، عربده، هیاهو. چهل مرد جنگجو با چهرهایی نقاب بسته و شمشیرهایی از نیام کشیده، بالای سر بستر پیامبر خدا. تمام نیرویشان را در دستهایشان جمع کردند. باید کار سریع تمام میشد. شمشیرها را آمادهی فرود کردند. روانداز سبز پیامبر کنار رفت. اما او که پیامبر نبود. این علی بود در جای پیامبر به خواب رفته بود. انگار نه انگار که چهل جنگجویی هم وجود دارد. آرام و مطمئن. ■■■ وقتش رسیده بود و جبرییل با پیامی آمد بود. با پیامی مهم؛ هجرت. ■ همه را در مسجد جمع شوید. این دستور پیامبر خدا بود: «هر کس از مؤمنین برای خود برادری از انصار یا مهاجر انتخاب کند یا هر کسی از خزرجیان با شخصی از اوس عقد اخوت ببندد.» هر کسی برادری برای خود پیدا میکرد. خود پیامبر هم کارها را سامان میداد. مسلمانان همه راضی بودند و خوشحالی میکردند. او گوشهای به تماشا ایستاده بود و با لبخند به این جشن برادری نگاه میکرد. کارها که همه تمام شد. نزدیکش آمد. در آغوشش گرفت: «انت اخی فیالدنیا و الاخره» علی(ع) برای چندمین بار برادر پیامبر خدا شده بود. ■ دیوارهایی کاهگلی و چند ستونِ چوبی محکم و سقفی که از شاخههای خرما بود. مسجد سادهای بود. اما مکانی عزیز برای همهی مسلمانان. مسجد بین خانههای اصحاب و زنان پیامبر ساخته شده بود. هر خانهای که چسبیده بود به آن، دری به داخل مسجد باز کرده بود. - همهی دربهای رو به مسجد باید بسته شود به جز درب خانهی علی. خیلیها شکایت کردند. اما پیامبر قبول نمیکرد: «من فقط دستور خدا را اجرا میکنم.» ■ رفته بود به خانهی پیامبر. اما این بار نه برای یک دیدار معمولی. حجبش نمیگذاشت که چشم به پیامبر بدوزد و حرفی بزند. اما پیامبر که میدانست علی برای چه آمده و چه میخواهد. خوشحال بود و منتظر. - ای رسول خدا من از کودکیام طعم محبت دستانتان را چشیدهام... - حرفت را بزن علی! لبخند پیامبر به علی(ع) جرات داد. - آمدهام که دخترتان را به ... - من حرفی ندارم اما باید با فاطمه مشورت کنم. آخر میدانی که فاطمه قبل از تو هم خواستگارانی داشته که همه را رد کرده. ■■■ فاطمه سر به زیر انداخت و لبخند زد. ■ جشنی در راه بود. باید که آماده میشدند. - میدانی که هر زنی کابینی دارد. تو چه داری؟ - فقط همین شمشیر و زره است. با اسبی که دیدهاید. - شمشیرت را که نیاز داری. با اسبت هم که باید کار کنی. میماند فقط همین زره. برو و به فروشش و جهازی آماده کن. ساده بود اما زیباترین. ■ دست در دستش انداخت و به آرامی فشارش داد. نگاهی به جمعیت کرد که حالا سر تا پا گوش شده بودند تا بفهمند ماجرا از چه قرار است. از آن دورترین فردی که گوشهای زیر سایهای نشسته بود، شروع کرد و به نگاه او تمام. مطمئن شد همه چیز آماده شده. هم او و هم جمعیت. دستش را که دست او را همراه داشت آورد بالا. آنقدر بالا که مطمئن شود همه میبینند. آن قدر که او مجبور شد روی پنجهی پاهایش بلند شود. چند لحظه بیشتر طول نکشید تا برای اولین و آخرین بار نعمت تمام شد. پ:ن: بخش اول را میتوانید اینجا بخوانید. 4 Comments بنایی 30/09/2011
این روزها بنایی می کنم. حالیام هم نمیشود درست و حسابی که چه میسازم. نقشهاش را کس دیگری کشیده است. برای من فقط چند تا خط هستند توی کاغذ که باید جایشان آجر و گچ و سیمان و هزار کوفت و زهرمار دیگر بگذارم روی زمین تا بیاید بالا و بشود آن چیزی که میخواهند و برسند به آسمان. نه زمین مال من است و نه همان کوفت و زهرمارها و نه آنچیزی که تهش از ملغمهی این دو باقی میماند دست صاحبش و نه آسمان. من فقط بیل میزنم. محکم و حسابشده. ذرهای نباید از روی نقشه کج و راست شوم. نقشه شاید عوض شود ولی من باید عین نقشه در بیاورم و الا نانم لای همان آجرهایی که میچینم گیر میکند و درنمیآید. این روزها بنایی میکنم. آنقدر که گاهی یادم میرود دستم را از روی بیل بردارم یا کلنگم را زمین بگذارم. شدهاند عین خودم. شاید من شدهام مثل آنها. آنقدر که دیگر نمیتوانم مداد دستم بگیرم. آخر دستهایم تاول زدهاند، زمخت شدهاند، حس ندارند. دست تاول زدهیِ زمخت شدهیِ بیحس را چه به مداد و نوشتن. اما مداد را از پشت گوشم برنمیدارم که اگر برش دارم دیگر به بناهای با تجربه نمیمانم و باز نانم لای همان آجرهایی که میچینم گیر میکند و در نمیآید. این روزها بنایی میکنم. صبح تا ظهر، ظهر تا شب و گاهی هم شب تا صبح. کنترات بستهام، باید تمامش کنم دیگر. کار که زیاد میشود و فوری-مثل همیشه- چند نفر دیگر را همراه میکنم و میشویم چند نفر پای کار و زود تمامش میکنیم تا برگردیم و بنشینیم پای سفرمان که روی زمین پهن شده است. نان میخواهد سفرهمان. هم سفرهی ما و هم سفرهی آن چند نفر دیگری که همراهم میشوند. سفرهکه جمع میشود دستمان میرود سمت آسمان که نانمان بیهوا گیر نکند لای همان آجرهایی که میچینیم. حرمت دارد این بنایی. پ.ن: سفرمان همیشه روی زمین پهن است نه برای گدایی که برای اینکه شریک شویم لقمهمان را با هر که همراهاست. دستمان هم همیشه رو به آسمان دراز است، نه برای گدایی که برای شکر نعمتی که روی سفرمان هست. زمین باید میتواند آسمانی باشد نه آسمان زمینی. با ما باش تا امام موسی صدر باشی! 17/09/2011
اول: سابقهمان نشان داده که چهقدر سریع میتوانیم رنگمان را عوض کنیم و چهقدر جدی حرفهایمان را. مگر کاری دارد این کارها. خبره شدهایم. سیاست و اقتصاد و فلسفه و فقه هم ندارد. فقط کافیست ذرهای به ساختههایمان ایراد بگیرند. «ساختههایمان» که خیلی وقتها فکر میکنیم ساختهی دست خدا و پرداخت شدهی دست پیغمبرش است، بلاواسطه. فقط کافی است هر کسی که امروز به بیحد از او حمایت میکنیم، فردا بخواهد حرف جدیدی بزند و نقش جدیدی در بیاندازد. آبروی امروز و فردایش که پیشکش، حرمت دیروزش را هم نگاه نمیداریم. فقط کافی است با ما نباشد، پس بیشک بر علیه ماست. این جزو متواترات ماست دیگر. جزو مشهوراتمان. نه اصلاٌ جزو اوّلیّات است که جایی هم برای فطریات باقی نماند. حرف حرف ماست و تخصص حرفهی ما. جریان ماییم. با ما باش تا امام موسی صدر باشی! دوم: این روزها همه نامش را ذکر کردهاند و آوازهاش را وِرد. خوب هم هست. من هم میگویم خدا کند که بیایی! من هم همراهم، ولی ترس را که نمیتوان کتمان کرد. از روی ترسم دوباره رفتم سراغ حرفها و کتابهایش. دوباره خیلیهایشان را خواندم. دوباره لذت بردم. مثل همان زمانی که حرفهای بهشتی و مطهری را میخوانم، لذت بردم. اما ترسم که نریخت بیشتر هم شد. حرفهایش، اعتقادش، استنباطش حسابی ما را زیر رو میکند، طاقتش را داری؟ مردش هستی؟ تا امروز که نبودیم فردا را بیا امروزی نباشیم. سوم: بسیاری از اندیشههایش را میتوانی اینجا به رایگان پیدا کنی. باقیاش هم ارزان پیدا میشود توی بازار. ارزش خواندن هم دارد، مطمئن. بیا و یک بار بخوان و بعد اگر خواستی ذکر بگیر بیمنت. اگر هم نخواندی به حرمت عمامهی سیاهش هم که شده به هر بهانهای زیر حرفت نزن! از نو 14/09/2011
گاهی باید از نو شروع کرد. مثل یک فصل تازه. هیچ چیز تغییر نمیکند، فقط دوباره نگاه میکنی و میبینی هیچ چیز شبیه گذشته نیست! کمی قبلتر تاتی تاتی کردن را یاد گرفتهام، حتی خیلی از مسیر را هم رفتهام، اما فکر میکنم قبل از اینکه به آخر مسیر برسم، مسیر تمام شد و من ماندم با مسیری که باید میرفتم و نبود. اینجا ادامهی مسیر است که راهش را تو برایم باز کردی. | از نو نویس
گره کور که وا شدنی نیست، عشق کور هم دوا کردنی. نو نوشتهها
بایگانی
دستهها
|
RSS Feed